یادداشت های ذهن من

خرید بک لینک
من دلم میخاد مامان بشم...مامان تو که ی بار از دستم سرخوردی...این روزها هزارتا دلیل میومد به ذهنم که به بودنت فکر نکنم و فراموشت کنم اما از پس همه اون هزارتا دلیل ی دلیل برای خودم میاوردم که اومدن تو بهتر از نیومدنته.. من دلم میخاد مامان بشم و تو رو بغل کنم و اون لباس نوزادی قشنگی که برات خریدم رو تنت کنم...دوست دارم نه ماه تو دل خودم باعشق نگهت دارم و وقتی اومدی با شیر وجود خودم بزرگت کنمبهت نگفتم مامانی که وقتی رفتیم سفر تا تورو فراموش کنم هر لحظه که لب ساحل مینشستم تورو تصور میکردم که روی پاهام نشستی و من نازت میکنم...هرلحظه بغلم بودی و من فراموشت نکردم چون میخام بهت فکر کنم و دوباره تو رو ا یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: یادداشت,چندم,برای, نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

من دلم میخاد زودتر نی نی خشکلم برگرده تو دلم...اولش میترسیدم و فکر میکردم روحیم داغون تر از این حرفاست با خودم میگفتم تا بعد عید اصلا بهش فکر نمیکنم...ولی الان چندوقته بدجوری دلم هواتو کرده مامانی..خشکل مامان یادته اون روز که از وسط پام سرخوردی چقدر ترسیدم و گریه کردم...یادته ی هفته قبلش که برات لباس نوزادی خریدم گفتم دیگه نمیخام استرس داشته باشم و میدونم که میای پیشم...وقتی دیگه داشتم از دست میدادمت یادته بهت گفتم بمیرم برات مامانی ولی تو باشی...یادته گوش ندادی و رفتی از پیش من شازده کوچولوی من...یادته چندروز گریه زاری کردم...چقدر افسرده شدم...باخودم میگفتم دیگه نمیتونم....من که همش از قشنگی یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: دلم,میخاد,مامان,بشم, نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

یک هفته گذشت،یک هفته ای که قرنی بر ما گذشت و تلی از خاک و آهن و آوار بین ما و مردان سرزمینمان فاصله انداخت،آنها که ماندند و ایستادند،ما اما از این پس چه کنیم با بغضی فرومانده در گلو و انتظاری که جانهامان را میفرساید، ما و انتظار و چشمی که مانده خیره به صفحه ای که خبری از آنها،از آن مردان ایستاده آورد...دیگر بغض کافی نیست،بگذاریم اشک های فرومانده ببارد و پایین ریزد حال که انتظار و امید زنده بودنشان به یاس و نومیدی بدل گشته...وای که این قلم ها،حتی این قلم ها که خدا به آن قسم خورده هم کافی نیستند برای نوشتن از شما مردان سرزمین من،دیگر بغض کافیست،نمی شود که نمیشود دوباره در پس هر دعای پای سجاده یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: داغ,نشسته, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

هرسال زمستان که میشود،برف که میبارد و یخبندان میشود،وقتی سرما تا مغز استخوانهایم نفوذ میکند و هرچقدر خودرا به بخاری نزدیک تر میکنم و گرم نمیشوم باخودم میگویم من امسال این زمستان را دوام نمی آورم،آخرین زمستانم خواهد بود...بعد نمیدانم چه میشود که یک باره اشکهایم از گوشه چشمم روی گونه هایم می افتد و در حالی که رو به پایین فرو می غلطد من باخودم می اندیشم خب من که زیبایی های بهار امسال را خوب ندیدم و زیر اولین باران بهار بدون چتر نایستادم و خیس نشدم،از تابستان گرم و سبز و عطر میوه های نوبرانه آن لذت کافی نبردم،وقتی روی برگ های پاییزی راه میرفتم از اعماق وجودم به صدای خش خش برگها گوش نکردم و با شع یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: اخرین,زمستان, نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

بعد از رفتن شازده کوچولو بااینکه پاییز بود سرما وجودم را گرفت و زمستان بی هوا و بی تعارف پاشو توی خونه کوچک ما گذاشت و موند...حالا بعد از ماه ها انقدر به این زمستان عادت کرده ام که گاه وجودش را فراموش میکنم،مثل قاب عکس یادگاری مان،مثل تنگ خالی ماهی سیاه کوچولو و مثل یادگاری های شازده کوچولوی من و حتی مثل خود من جزئی شده از این خونه و فکر هم نمیکنم حتی وقتی بهار بیاد رختهاشو جمع کنه و تشریف ببره،من بهار نخواهم داشت هفت سین و سبزه و ماهی هم نمیخاهم چون نه هیچ سبزه ای شور وجود شازده کوچولویم را به من برمیگرداند و نه هیچ ماهی ای برایم ماهی سیاه کوچولو خواهد شد...آری زمستان است اکنون و فقط وقتی برا یادداشت های ذهن من...

ما را در سایت یادداشت های ذهن من دنبال می‌کنید

برچسب: زمستان, نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی